دوست دارم حال همتون خوب باشه.
امیدوارم سال 1387 هر روزش براتون مبارک باشه.
*************
با یک کار کوچولو بعد مدتها در خدمتتونم:
غنچه ها در روسری زنی گل می دهند که دو روز دیگر فارغ می شود؛
شما که فارغ شدید از آفتاب و گلدانتان را باد برد
خورشید را وسط نیندازید!
اصلا زن ها گاهی اوقات کاری می کنند که آدم حوا را فلک می کند!
توجه
"كودكي ام گمشده"
هركس اورا يافت
سهمي از معصوميت كودكانه ام مژدگاني اوست.
***********
با سلام بعد از مدتها دوباره قسمت شد که بیام، این شعربسیار زیبا هم از دوست خوبم
" بهزاد مهدي خاني " از وبلاگ
به شب خراش و به دیوار چنگ دخترک
هم آغوش درد و به آهی بدل دخترک
نه عریان تن و نه تن در بغل دخترک
چه با درنگ گام، چه با دلهره نفس دخترک
نماند و نشد مجاب هوس تمام نفرت تن از لجن دخترک
ترسید
نه از زن
نه، از قفس
بی هیچ در و دریچه بی هیچ حظ و بی نفس دخترک
سکوت
گریه کرد
خنده کرد در خودش دخترک
از زمان بی وقفه
ساعت که بی اضطراب رنگ عوض می کرد ...
سیاه
از بیهودگی،
از این همه دست
که ، صورتی می شد ...
اینجا منم
و
جایی که اینجا نیست
فاصله کم تر
و
زیاد نیست
قد کشید، آنقدر که باید بیش
مرز شد و
شکست ،مرز را تن بی مرز
تو بخواهی میشود
اگ گ گ گ گ ر
دیوار
در ابهامی از حادثه
تا سطر باور تو را
دیوار کند.
لم می دهد شب به من
دستش به گردن و ارتفاع تنم
کی ام؟
یک روز ، یک شفق
نه...
یک بغل
مشت می شوم
سنگ
در تنش
نه از باران
نه،از تو
هر لحظه تر می شوی
تازه
... تر
خیسم
نه
از نم
نه از شبنم
نه از شب
نه،از تو
محو می شوی
سرد می شوی
یخ
می زنم
بی تووووووووووو
دارم به تو نزدیک می شوم
دارم برای تو وقف
و صدا می شوم،
دوباره ترانه یا ندا
شاید دوباره تکرار می شوم
از نو "تو"
دوباره فریاد
دوباره حرف
دوباره اعتماد می شوم.
پنجره اسیر است
نگاه میکند به من
پنجره را ورق می زنم
اصلا خسته کننده نیست
...!
به دنیا نگاه میکنم
قلبم تهی نیست
و پر از زمانهایی که رد شدند.
زندگی و ...
پنجره اصلا شوخی نمیکند
دروغ نمی گوید
گاهی باید در چشمهایش
زل زد و مست بوسه های پنجره شد.
آنکس که میرود، مقصر نیست به هر دلیلی که باشد.
مهم گذشتن از گذاشته هاست
جایز ندید که بماند
دلتنگش میشود
دنیا کوچک است
خیلی
شاید روزی برگشت!
آن طرفتر ازمن
هجومی بر سایه ام
ریشه افکنده...
سیاه شد
خورشـید !
و آسمان بانگاهی سرد آغوشش را گشود.
حرفی بزن سکوت
حاشا مکن،
میگوید چشمهایت از
تمام راز
در سینه ی شب
و بغض همیشه ی من
تا انتهای نگاه
با هر بهانه و هوس عاشقت شدست
فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای٬ نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست
پر می کشی و٬ وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفس عاشقت شدست
آینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمیکندکه چه کس عاشقت شدست
فروخت نام خودش را به ننگ زانوزد
تمام غیرت جنگل پلنگ زانو زد
فقط به خاطر کوهی که دوستش میداشت
فقط به خاطر یک مشت سنگ زانو زد
شکار چی به خودش گفت: جوخه آماده
و در مقابل او با تفنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشیده شد آتش
گرفت سینه ی او بی درنگ زانو زد
فـــــال
من بیصدا به حال خودم گریه میکنم
شاید که در خیال خودم گریه میکنم
شاید خیال میکنی از عشق خسته ام
یا اینکه از زوال خودم گریه میکنم
دارم برای چشم تو دیوانه میشوم
دارم برای مال خودم گریه میکنم
فالی بگیر ... حافظ چشمت دروغ نیست
امشب که من به فال خودم گریه میکنم
خاتون ! دلم گرفته از این روزگار سرد
در سوگ ارتحال خودم گریه میکنم
که مردان احتیاج
گیسوی بلند دخترکان کولی را
بر انحنای کوچه
حراج می زنند
مرا
پای
اولین
هجای زندگی
دفن کنید
گاهی
دلم برای خودم تنگ می شود
شاید
عجیب باشد ٬ اما
مردی که سالهاست
در انتظارآمدن مرد دیگری ست
گاهی
دلش
برای خودش
تنگ می شود...
شعری از "محمد علی بهمنی"
غروب خیلی قشنگه
تو خود٬ خود غروبی
چه کنم قحطی واژه ست
هر چی هستی خیلی خوبی
پاهای عقربه روی هم افتاده اما تو نیستی،نیستی که ببینی تپش قلبم شدت گرفته و نبض خاطرم فقط برای تو میزند.
برای یکبار دیدنت جهان را به جلو می رانم ، هر روز عکس تو را در آینه ی خیال می بینم و زندگی را با خاطراتی از تو تکرار میکنم.
سوگند یاد کرده ام اگر دیدمت استخوانهایم را حصاری کنم محکم به دور تو،
تا تو هم مرا ببینی
از نزدیک ببینی ، از نزدیک نزدیک.

در آغوش گرفتن آرزو٬ آرزویی ست بس عبث
و من دستهای نارس آرزوهایم را روزی خواهم چید.
در جاده؛
من هم دوشادوش تنهایی های تو تنها میروم
اما نه آنقدر بزرگ که دیده شوم
و نه آنقدر خروشان که طنینی از آن حس شود
در نهایت در جایی که به اوج رسیدم فرود آمدم
پس جایی برای فراموشی نیست
رانده ای که باز برگشت به قبیله خویش
یه کبوتر شده زنجیر
توی سنگینی فریاد
تن بی جون و شکستش
مرحمی دوباره می خواد
******************
چشای زرد و کبودش
زیر چنگال فریبه
دیگه پائیز موندنی شد
آخه رفته اون غریبه
******************
سایه ی بال یه کرکس
توی چشماش لونه کرده
حالا باز لبای سرخش
خوندنو بهونه کرده
******************
یه کبوتر شده مجنون
توی آغوش یه کرکس
پر کشیدن واسه ی هم
براشون عمر دوباره ست
******************
اما دیوارای خونه
تا ستاره قد کشیدن
دیگه مهتابی نمونده
رو سرش چارقد کشیدن
شیطان بیدار شد درمن!
کبوتر قصه ای نگفت!
بر من گذشت آنچه بر شما خواهد گذشت.
خوشا به حالت ای دوست،ای یار دیرینه تو با ستاره هایت حرف می زنی و در کمین یک نگاهم
تو از خواب بیدار می شوی و من خودم را به خواب می زنم
از این همه تکرار خسته ام
هی روزم را به شب قرض می دهم ولی افسوس ماهم قهر کرده و ...
حتی به درختان هم سفارش کرده که خانه ی هیچ مرغ عشقی نشوند که برایم لالایی بگوید
تو که حرمت و شکستی
تو رکاب فاصله ها
رنگ عشق و ندونستی
اینه آخر دل ما
****************
وقته رقصیدن بارون
روی گونه های خیسه
بگو دست سرد سایه
از شکستم بنویسه
****************
تو شب مستی چشمات
رو لبم آتیش کشیدم
روی جاپای طلا ئیت
اشک چشمامو پاشیدم
****************
دیگه میرم از کنارت
قدرمو خوب ندونستی
من تن خزونو ای کاش
توی غربت نمی ذاشتی
****************
خداحافظ ای کبوتر
پر بکش به آسمونا
اینجا خاکش رو به مرگه
پربکش به اوج ابرا
دست به سرم نمی کشی
ولی خدا می خونمت
دور شو واز پیشم برو
غریبه ای می بینمت
****************
مشت نگاهتو دیدم
اما بازم دوست دارم
سایه ی رنگی شبم
تو چشم تو خونه دارم
****************
چشمای بارونی شب
توی دلم سر کشیدن
جای لبات ستاره ها
چرخی رو گونه هام زدن
****************
پلکامو رو هم می ذارم
تا که به خواب من بیای
تاریکی و نیمه شبه
چرا به خوابم نمی آی
****************
تموم حس بودنت
خلاصه شد تو تن من
هر چی دارم برای تو
بمون برای "ما" شدن
اگر روزی خورشید طلوع نکند وشبی ماه نتابد٬عشق "تو"باقیست

تا زمانی که کبوتران بالهای سپید بر هم می زنند "تو" هستی
به یاد روزی که پا در پس کوچه های عاشقی گذاشتیم
پرسیدم: پس کو خیابان؟
آرام جوابم دادی:اینجا بن بسته!
خیابانی نیست!
معصومانه گریستم و از عطش لبانت دمادم سوختم
بازوانم از دست رفتند٬ آنقدر که در بند حصار تو بودند
کاش اینجا بودی ٬ یا خیالت را می بردی.
من در این شبها سکوتم
من اشاره ی یک مرد لالم
من شر شر آب یک چاهم
من صدایی بی صدایم
فریاد کوچک صدایم در پیچ جاده گم شد
انگار ماشین ها فریادم را با خود بردند
و در انتهای جاده
در انتهای راهی که هیچ عابری نیست
و در دره ای که عمیق است با خود بردند
و خفه کردند
هر چه با سکوتم فریاد زدم و کمک خواستم کسی نیامد
به جز بادی که خفه شدنم را به تماشا نشسته بودو
زوزه می کشییییییییییید...
رخنه کردی توی قلبم
اما قابل ندونستی
ندونستی و نموندی
رفتی قلبمو شکستی
توی این فضای بسته
نمی دونم با چی ساختم
سرنوشت خاکیم رو
به دل سنگ کی باختم
بین نامردای دنیا
عشق من ارزونی تو
تو رو خواستم و نخواستی
دلم اما خونه تو
پینه می زنی همیشه
منو به یه قلب رنگی
نمی خوام حقیر بمونم
پشت این سکوت سنگی




