دخترک
به شب خراش و به دیوار چنگ دخترک
هم آغوش درد و به آهی بدل دخترک
نه عریان تن و نه تن در بغل دخترک
چه با درنگ گام، چه با دلهره نفس دخترک
نماند و نشد مجاب هوس تمام نفرت تن از لجن دخترک
ترسید
نه از زن
نه، از قفس
بی هیچ در و دریچه بی هیچ حظ و بی نفس دخترک
سکوت
گریه کرد
خنده کرد در خودش دخترک



